X
تبلیغات
زخمی
_فکر کنم حدوداً کلاس اول بودم_

یه شب با آقاجون لب ایوون نشسته بودیم،آقاجون در مورد نجوم حرف می زد،در مورد آسمون،ستاره ها...حرفاش حسابی هواییم کرده بود.چند دقیقه بعد مامان ازش خواست که تا سوپری سر کوچه بره،منم دنبالش رفتم.دلم می خواست همچنان زیر آسمون باشیم و همچنان آقاجون واسم حرف بزنه

از همون شب بود که من شدم عشق نجوم.خیلی سریع و خیلی واضح تو همون دنیای کودکانه مسیر آیندمو ترسیم کردم و با قاطعیت تمام اونو با مامان و آقاجون در میون گذاشتم.

_آدم خیلی که درس بخونه چی می شه؟

_خوب  لیسانسِ،فوق لیسانیس،دکترا...

_خیلی خیلی که درس بخونه؟!

_میشه پرفسور

_پس من میشم پرفسور نجوم!

ازون به بعد این لقب رو به اطلاع عموم می رسوندم.با همون خط بچگونه روی کتابام،روی دیوار خونه مامانبزرگ...."شهره انجم شعاع پرفسور نجوم"

دیگه کلمه ی نجوم هم ارزِ اسم من شده بود،توی فامیل ،توی دبستان.حرف از آسمونو ستاره ها که می شد خیلی سریع بعدش اسم من به میون می اومد.بچه ها، معلما خبرایی که از اخبار دیشب شنیده بودن رو با کلی آب و تاب واسم تعریف می کردن من خیلی مغرور و در نهایت آرامش می گفتم که می دونم.

فک و فامیل زنگ میزدن خونمون که" میگن فلان شب فلان خبره به شهره بگید!"مامان یا آقاجون بهشون می گفتن که خودش خبر داره و من تو دلم بهشون "هه!" می گفتم.

زیاد تنها بودم،خیلی تنها،هم بخاطر یکی یه دونه بودنم هم از لحاظ زندگی کردن تو شهری که نه فامیل آقاجون بودن نه فامیل مامان.کتابام حالا دیگه پای همیشه ی بازی های من بودن.

اون خانومه که توی کانون پرورشی فکری بود هی  بهم می گفت که کتابایی که می خونم واسه رده ی سنی من نیس و بعد کتابایی رو بهم معرفی می کرد که بنظرم واقعن مضحک بودن!

واسم خیلی مهم بود کتابی بخونم که مفید باشه.فایده ای که توی دنیای خودم تعریف شده بود.کتابای داستان و کلن کتابای خوشحال مفید نبودن،سرگرم کننده بودن.

یخورده که بزرگتر شدم آقاجون گفت که خوندن رمان می تونه به ذهنی که قراره همیشه ساختای منطقی داشته باشه آسیب بزنه!

راهنمایی،دبیرستان...کتابایی که می خوندم سخت بود،گاهی خیلی سخت اونقدر که عصبیم می کرد.گاهی اشکمو در می اورد .فلسفه دنیامو بهم ریخته بود!اما خداروشکر آقاجون بود!

من رمان نمی خوندم!حتی یه کتاب داستان ساده!حتی اونوقتا که هری پاتر و رمانهای این مدلی عجیب با زندگی دوستام عجین شده بود!کتابای رمان بینشون دست به دست می شد!اما من خیلی مصمم دنیامو جمع و جور میکردمو ازین فضافاصله می گرفتم.

اما این دسیپلین دنیای اختیاری من بود .من خودم رو از یه منبع بیرونی برحذر داشتم که قویترین نوع اون در درون من بود!من هر لحظه،هر ساعت ،تو هر فضاییی که قرار می گرفتم یه داستان تازه می ساختم.گاهی ماهها این داستان ادامه پیدا می کرد این داستانها اکثرا مکتوب نمی شد صرفن چون همون بازدارنده ی خارجی وجود داشت یا نه،خیلی ساده،من ادم تنبلی هستم،و روی کاغذ آوردن و همراه کردن دست وقلم اونم ساعتهای متمادی یه کار واقعی بود،یه کار که مثل همه ی فعالیت های فیزیکی خستگی بدنبال داشت :) نوشتن صرفن توی مقالاتم و متن های ادبیم نمود پیدا می کرد که بمناسبت های مختلف واسه ی مدرسه یا محیط های فرهنگی اطرافم می نوشتم ، خوب بدیهتن این کار مفیدی بود.(شعر هم که کلن مقولش جداست)اما کم کم نمایشنامه هامو می نوشتم و خودم کارگردانیشون می کردم، توی مدرسه اجرا می شدن....کرمان که رفتیم شروع کردم به نوشتن داستانام،من با اون همه مقاومت در برابر یه کتاب داستان کوتاه ،حالا می شستمو از روی دفتر ،دفتر داستانایی که خودم نوشته بودم ، می خوندم.کلاه شرعیه جالبی بود نه؟ امتداد داشت این فاز تاااااااااااااا.....تا همین الان

همه ی اینارو بافتم که بگم اینکه از دیشب رمان "ایمانوئل اشمیت "رو دست گرفتم بمعنای تغییر این فاز نیست.فقط حکم یه مخدر رو داره!خوب می فهمم که این روزا نباید ذهنمو آزاد بذارم...همه ی این لحظه  لحظه ها که روی استعاره ها ،فضاسازیا و توصیفا می دوم این نامفید بودن تمام وجودم رو گرفته.اما مغزم آرومه و من دارم خیلی منطقی شرایط رو کنترل می کنم.


دیگه از حس این روزام باید بگم که خدا خیلی خفنه!خیلی خوبه!سیاستا و برنامه هاش مدام منو به حیرت میندازه. اینطور بگم یه عاشقِ همیشه همراه،که همیشه همه چیو می دونه،همیشه همه چیو بلده و همیشه بهترین تصمیمو می گیره،خیلی خوبه!خیلی خوبه که هست!


راستی! امروز که رفتم تو بالکن  دیدم دوتا از درختای حیاط پشتی شکوفه زدن!شکوفه های صورتی،عالیه !خیلی عالی!انگار همون غییر منتظره ی شیرین بود که روزمرگیم نیاز داشت.




گفت چمدونشو بسته.بلیطشو رزرو کرده! همین روزا میاد،همین روزا مادرم میاد!مادرم!مادرم بهار





"همه چیز خوبست،همه چیز،حال همه ی ما خوب است. باور کن!"



سلام زخمی!من دوباره برگشتم!

خودت خوب می دونی که وبلاگ و وبلاگ نویسی واسه ی من چه نوستالژی طعم داریه!زخمی هنوز هم دارم روی همون محور زنگ زده می چرخم. درست مثل اسبی که یه روزی چشمبندشو باز می کنن و می بینه بعد ازینهمه دویدن هنوز چند قدمیه آسیابِ.

یه روزی،یه جایی به یه نفر گفتم که دیگه از معادلات خواستن و تکاپو کردن برای این خواستن حذف شدم،گفتم که دارم واسه ی آدمای اطرافم زندگی می کنم!آدمای دنیای کودکانه ی من!که هنوزهم خلاصه ی معناداری از زندگی هستن.

دارم زندگی می کنم تا لبخندی به لبهاشون بشونم! خم به شونه هام نمیارم که خم به ابروشون نیاد.

زخمی اون روز برف می اومد!تو که خوب یادته!

زندگی وقتی حول این مدار می چرخه تازه رنگ زندگی می گیره!وقتی بغض هاتو یکی یکی قورت می دی و به تظاهر لبخند می زنی که نکنه آب تو دل آدمای زندگیت تکون بخوره آسمون صاف تر و آبی تر می شه!

زخمی باور کن که همه چی خوبه!من هنوزم سه ماه پاییز رو دنبال باغچه های بهاری می گردم!مامان می گه تو مدام اشتباهاتو تکرار می کنی!زخمی این اشتباهات همون روزمرگی های زندگی منه!روزمره تر از چای شیرین صبحانه،روزمره تر از مسیر هرروز دانشگاه!حتی روزمره تر از کابوسای شبانه!

زخمی ای کاش خدا اجازه می داد همون حوالی دوست داشتنش بمونم!کاش درست وسط این اتوبان لعنتی دستمو ول نکنه!زخمی کاشکی عاشق بودم!کاشکی روزمرگیم می شد دوست داشتنش

بهر حال من برگشتم!همین حوالی هام

فقط کمی،کمی آنطرف تر




.


زمان زیادی از مرگ همسرش می گذشت،هنوز جوون بود،موقعیت های خوبی هم داشت

اطرافیان ازش می خواستن که به خواستگاراش فکر کنه

ازش می خواستن که یک کمی هم به فکر خودش باشه،

طوری برخورد می کرد که انگار بی شرمانه ترین پیشنهاد تاریخ بهش داده شده.

یه روز ازش پرسیدن که  آخه اینهمه تندی و لجاجت واسه چیه؟

خندید و گفت مردن و نبودن اون  صرفن نظر شماست.من تمام این سالها رو دارم باهاش زندگی می کنم.

واقعن چه چیزی می تونه قبیح تر ازین باشه که از یه زن شوهر دار بخوای تا دوباره ازدواج کنه؟؟


روی چمن قدم بزن،

قدم بزن،کفشهاتو در بیارو قدم بزن

چقدر این روزا فکری و شاعرم، چقدر این روزا مقصر تر از همیشم،چقدر پشت سر هم خرابکاری به بار میارم!

قدم بزن،کفشاتو در بیارو قدم بزن

واقعن چرا؟چرا تو ادبیات ما سرو اینهمه ارج و قرب پیدا کرده آخه این بنده خدا،حتی قابل مقایسه هم نیست  با جناب چنار!

سعیده می گفت خوب آدما رو درخت در نظر بگیر اینطوری دیگه شاید برخورداشون با دنیات کمتر بشه ،دیگه خودتو با اونا مقایسه نکنی ،مدام بهشون غبطه نخوری!

من می خندم ! :یعنی فکر می کنی من به درختا غبطه نمی خورم؟مثلن چنار!همین چنار...چنار....چنار

قدم بزن،کفشاتو در بیارو قدم بزن

هرکسی باید مطابق با جهاز فطریش راه رشد رو طی کنه.

چرا از وقتی خیلی کوچیک بودم همیشه ادای پسرا رو در آوردم؟چی شده بود که حتی تا هیجده ،نوزده سالگی همه بهم می گفتن که یه آدم خالی از احساسمو خیلی سیستماتیک با آدما رفتار می کنم؟در حالیکه همیشه بمب عواطف بودم! همینکه نذاشتم مامان بفهمه تقریبن تمام نه ماهی که شهاب الدین رو باردار بود  هر شب گریه کردم،یازده سالم بود و این چندان سن کمی نیس اما همش نگران مامان بودم! اگه آقاجون یا مامان فقط چند دقیقه از سر کار دیر می اومدن من چادرمو سر کرده بودمو سر کوچه وایساده بودم"بدیهتن اونوقتا هنوز موبایل نبوده" البته این مورد آخرو کاملن در جریان بودن واسه همین همیشه ساعتی رو که به من اعلام می کردن با در نظر گرفتن همین بالانسا بود!

خداییش کم نیست هیجده نوزده سال تمام این احساسات قوی رو انکار کنی!!!

قدم بزن،کفشاتو در بیارو قدم بزن

واسه همین بود که تمام این سالا شاعر بودن من واسه آقاجون یه علامت تعجب گنده بود.آخه خیلی کوچیک بودم که دستی به قلم داشتم!اونوقت لطافت ادبیات و اینهمه بی احساسی؟؟

قدم بزن کفشاتو در بیارو قدم بزن

چه اصراری داشتم به اینهمه دیسیپلین شخصیتی؟ در حالتی که همیشه ظاهر وافعال ظاهریم شلخته و بی نظم بود درونم مجموعه ای کاملن منظم از بایدها و نبایدها بود.حتی توی دوران دبستان

به قول یکی :درونم یه پادگان ارتش بود با دیوارای فولادی!

شعرامو همیشه قایم می کردم،آقاجون بود که جمع شون می کرد،تایپشون می کرد.....حتی منو می برد پیش یکی از دوستاش_که منتقد ادبی بود_تا منو راضی کنه یه ذره به این موضوع بها بدمو واسه این امر ذاتی یه خورده ام تخصص خرج کنم

اما من همیشه سفت و محکم وایساده بودم که تو دنیای تعریف شده ی من شعر و احساس جایی نداره که هیچ، عامل بازدارنده هم هست

_خداییش چوبشم خوردما حالا که می بینم بعد اینهمه سال هنوز سواد شعری ندارمو اگه به قریحم پرداخته بودم..._

اتفاقایی افتاد که همه ی این چارچوبا رو شکست. بماند از مصیبت های آوار شده و جماعت زلزله زده ی درون من...

قدم بزن،کفشاتو در بیارو قدم بزن

بچه ها اینو زیاد از من شنیدن   :ببین می دونم که چیزی نیست اما من به طرز فجیعی احساساتیو مزخرفم

قدم بزن کفشاتو در بیارو قدم بزن

مژگان:خوب من چیکار کنم که شهره اعصاب نداره امروز

فرشته:ببین شهره اینقد اخلاقت خوبه که عصبی بودنت کاملن مشهوده

  "ولی چیزی عوض نشده ها فقط سرم که خلوت می شه شروع می کنم به شرح مصیبت دادن"

قدم بزن ،کفشاتو در بیارو قدم بزن

اصلن بیا و به چنار فک کن

به چنار....چنار و دیگر هیچ :)


این خوابهایی که می بینم حالمو بد می کنه

خوابهایی که هنوز هم منو به دنیایی که ازش فرار می کنم گره می زنه

من قبول دارم که این حالهای بد می گذرن،درسته که هیچی عوض نمی شه و نشده اما لحظه های زیادی هستن که من حال خوبی دارم

کسی اینجا نیس ،بلند بلند گریه کردم ،تجربه ثابت کرده  اکثرا بعد از یواشکی گریه کردن سردردهای بدی می یاد سراغم

اما الان سرم درد نمی کنه فقط با تقریبه خوبی پلکام بهم چسبیدن

راستش دیدن دنیا از پشت یه تنگ آب هم لطف خودشو داره. 

به خاطر اطرافیان خوب بودن و به خاطر اونایی که نگرانتن خوب زندگی کردن  انگیزه ی کمی نیس

خیلی هم موافق اینهمه سیاه نمایی نیستم واسه دنیایی که گاهی از صمیم قلب واسش فاتحه می خونم

"به این فکر می کردم که این مصلحت اندیشی ها چقدر دردناکه"

ته نوشت:

1.شاید تقاص دروغاییه که شنیدی و باور کردی

تقاص تهمت هایی که زدی

"اینو من نمی گم یکی به اسم سکوت واسم نظر خصوصی گذاشته بود،انگار خیلی دلش پر بود!!!"

2.خسته ام التیام می خواهم

التیام از امام می خواهم

السلام علیک یا ساقی

من علیک السلام می خواهم

"شیدا جان این کامنتت رو الان دیدم چقدر این شعر چسبید"



پیش نوشت:دوتا پست تو یه روز اونم بعد اینهمه وقت؟ خوب این می تونه نشونه ی خوبی  باشه که من طی چند روز آینده دو تا امتحان دارم. 

پیش تر ازین تصمیم گرفته بودم شروع کنم به درست کردن یه دفتر شعر سایبری و نوشتن شعرام ،البته نه تو این بلاگ،ایشالا یه جای جدید، یه تلنگرانه هم راه انداختم _در حد کلنگ زدن_کلی هم برنامه واسش داشتم که امان از تنبلی و غیر منتظره های زندگی

به هر حال اینجا ازین به بعد دفتر خاطرات روزانه و مجموعه ای از دل نوشت ها خواهد بود.

دیشب دفترچه زرشکیمو ورق می زدم ،راستشو بخوای همه چی توش پیدا می شه، به این صفحه رسیدم، به واگویه ای از روزهای ابری

نهم اردیبهشت نود و یک_بهار هم بوده حتی_


مادر خوب می داند که جعبه ی شکلات بالای کمد چرا و چقدر برای کودک بهانه گیرش مضر است

حالا کودک مدام پای بر زمین بکوبد و اصلن صدای هق هق اش تا اسمان هفتم هم که برود..

مادر خوب می فهمد منطق ساده ی کودکش جز طعم خوش شکلات هیج استدلال دیگری را نخواهد پذیرفت و می تواند تصور کند کودکش چه هیولای بی شاخ و دمی ازین نگهبان بی رحم شکلات ها در ذهن ساخته

تمام گلایه ها را به جان می خرد،او به آرامش های موضعی عجیب اعتقاد دارد،لالایی می خواند....کاش خوابش ببرد!!

تو خودت خوب می دانی که من تقلایی نخواهم کرد تا تو قانع شوی جعبه شیرین کامی مرا پایین بیاوری

پیش تر ازینها بود که سرم را به زیر انداختم و کودکانه به توصیه های انگشت سبابه ات "چشم" گفتم

تو خودت خوب می فهمی که این اتفاق های شیرین بالای کمد بهانه ای بیش نیستند

راستش را بخواهی وفور سرشکستنک بازی های کودکانه زخمی ام کرده

راستش را بخواهی درد می کند

می شود برایم لالایی بخوانی؟؟


باید اعتراف کنه که هیچ وقت به بوران بی امان توهین هاش اعتقاد نداشته

باید اعتراف کنه که همه ی اینها یه دفاع غیر اصولی بوده در برابر ابردشمنی که از درونش تغذیه می شده

باید اعتراف کنه به منیت هاش باخته

باید اعتراف کنه که با کلمات نیش دارش از خودش انتقام می گرفته نه از دیگری فقط دچار اشتباه شده،چیزی رو بخشی ازین خودش می دونسته که با این خود خیلی فاصله داشته

باید بگه ببخشید

مثل بچگیهاش ژست معصومانه بگیره ،سرشو پایین بندازه و منتظر بمونه

شاید صدای خنده و یه "نه اشکالی نداره" احساسات کودکانش رو سر و سامون بده


رسیده تا به حرم سرد و زرد و طوفانی

 ز برق گنبدتان گشته خیس و بارانی

 بر آستانه ی مهرت رسید و در چشمش

 هزار باغ ارم رفته رو به ویرانی

 و خوانده اذن دخولی به لکنت صد بغض

 سکوت کرده و در دل...خودت که می دانی

 که تا حوالی صحنت کشانده جسمش را

 تپیده سخت به سینه عقیق زندانی  

دوباره گم شده ام من در انعکاس سلام

  ز قلب روشن آیینه های نورانی

 به احترام مقام تو خم شدم بانو

 تمام عمر من است این رکوع طولانی


 احساس می کنم  که اعضای بدنم در حال لمس شدنن!اما هنوز بیدارم!!

دکتر می گفت به  خاطر آمپول آرامبخشی که زدی موقع تزریق سرم خوابت می بره اما نگران نباش!سعی کن استراحت کنی....

ولی من هنوز بیدارم !!شاید بیدارتر از همیشه و این آخرین تصویری که توسط چشمام گرفته شده یه لحظه ام از توی ذهنم محو نمی شه

زندگی من ناهمواری های زیادی رو به خودش دیده اما همیشه به لطف خدا آروم بودمو خم به ابرو نیاوردم.همیشه با یه لبخند ماسیده عالمو آدمو قانع کردم که خوبم!خوب!



این یکی جنسش فرق می کنه.اصلن هیچ وقت یه جا بند نمیشه.یه غلیانه!یه آتیش!که هیج جور نمی شه پنهانش کرد.

می گفت آدمای زیادین که این اتفاق در مرتبه های خیلی بالاتری واسشون می افته و اونا همچنان به زندگیشون ادامه می دن

می خندم!آدم ؟؟


دارم مانتوهامو آویزون می کنم توی کمد. شهاب الدین هم با صدای بلند مساله های ریاضی شو حل می کنه هر چند وقت یه بارم  می گه "خواهرجون فلان  ضرب در فلان چی می شه" و منو از سیکل فکریم آزاد می کنه

نمی دونم این حس متفاوت بودن از کجا و کی به زندگی من تزریق شده بود!!شاید باهاش به دنیا اومده بودم

شاید اقتضای محیط و وضعیت زندگیم بود . شاید....

.والان سخته واسم نوشتن  دغدغه ها اونقد زیادن که دارن مغرمو می بلعن نمی تونم یه دونشو سوا کنم . درهمم که زورم نمی رسه!!

درگیرم ،درگیر چیزی که ترجیح می دم امتحان با شه. بدون اینکه به نتیجه فک کنم فقط تحمل می کنم

می دونی چیه حتمن "پاداش سکوت" هم این وسط نقش داره اما حالا که تو منگنه ای ترجیح می دی پاداشت همونی باشه که الان دلت می خواد و می ترسی. دقیقن از آخرش می ترسی




"آمده بود بگوید.....

آمده بود بگوید می ترسد از سایه های پشت پنجره ی اتاق

از لک لک هایی که جوجه مرده روی  بامش می گذارند

از صنو برهای لاغری که زمستانش را قدم می زنند

آمده بود بگوید....

خدا مرا مرگ بدهد صبرا جان

قرار بود آخر هفته خود را از بلندترین صخره غرورم  به دریای کوچک چشمان تو بیاندازم

خدا مرا مرگ بدهد صبرا جان

می بینی که!!!


زمان در محاصره ی  بت هایی ست که هفته های خلوت زمین را قدم می زنند"




قصه پیچیده تر از اونی شده که می شد فکرشو کرد

ابتلا یا تقاص!

نمی خوام بازنده باشم


برگهای تکیده ای که شانه به شانه ی باد پیاده روهای شهر را قدم می زدند غرور خران زده شان یکی یکی زیر گامهای بی خیالی من له می شد. و من همان روزمرگی ساده بودم با چاشنی کمی غزل که فصل دیگری از تقویمم ورق می خورد

نه صنوبرهای تکیده شهرم تنهایی شان را میان هفته های خلوت قدم می زدند و نه بیدهای زرد موی آنچنان که باید اصالت عشقشان را مویه می کردند همه چیز مثل سابق بود ،حتی صدای  التماس گلهای کاغذی جواب کرده در آستانه خردتر شدن.پاییز از راه می رسید درست مثل هرسال سر همان وقت همیشگی همان وقت که با افتادن خاشاک های روی بام فهمیدم که مثل هرسال همسایه های پرنده ایم می روند.

خش...خش... شاعرک با خودش حرف می زد،هذیان بی مزه ای به جانش انداخته بود،این پاییزهای مثل هر سال!!!

خش...خش...و اصلن حواسش نبود که این ضجه رنگارنگ برگها خبر از آمدن چه درد سنگینی می دهند!

و این روزهای اول مهر، اسفند انتظار حلول سالی دیگر خواهد بود سالی که هنوز تقویم وقایع اش منتشر نشده است. سالی که اعتدالین را اشتباه آمده بود  ناگهان سبز می شد آنهم درست در دل صفحات زرد رنگ تقویم.

حالا من بودم و صنوبرهایی که از بار سبز شش ماهه شان فارغ می شدند. من بودم و همین امتداد سیاه آسفالت که به هیچ اتفاق پر تپشی ختم نمی شد.

پاییز هنوز هم همان سرطان موعود بود . و من همان چارپاره ی موزون بودم که بهارم رنگ صورتی شکوفه های اقاقیا را داشت ، و پاییزم خس خس سینه ی صنوبر پیر بود.و همیشه همان چارپاره بود نه مصرعی کم نه بیتی زیاد.

مستحق عذاب است ،انگشت سبابه ام را می گویم!تقصیر او بود که آن روز بی امان خودش را به در اتاقت کوبید ....تق تق....و نقطه چین های بی تفاوت سکوت. خلایی بین هجاها که نفس کشیدن را از یادم می برد.

آشتی کوتاه مدت دست من و دستگیره...در اتاق هم ازین سکوت به تنگ آمده بود، فریاد کشید!! در باز شد و من مات و مبهوت نفس های منقضی شده ام را می کشیدم.

راستش را بخواهی تقصیر همان انگشت سبابه بود که آن روز خلا بین ما را بلعید ،خودش را بی امان به در کوبید و کم کم پای روزمرگی های خاک گرفته ی من به "باغچه ی کوچک اتاقت" باز شد.

شاید باورت نشود که این باغچه برای شاعر عادت زده چه ودیعه ی بزرگی بود و در سبزی اینهمه بهار  صدای چلچله ها را در متن غزلهایش می دواند.

تو خبر نداری ازارتفاع فواره شاعرانگی هایش که تا حضیض غزل پیش می رفت آنگاه که چنار اساطیری اش را سبز و سربلند در میان باغچه تو می دید! آن هم درست همین حالا!! در دل اینهمه پاییز!!

اجازه هست که اینجا بمانم؟ تا که با سرزدن های گاه گاه فریب رنگارنگ این پاییز را نخورم. می شود در کوچک این اتاق همیشه نیمه باز بماند تا چارقد سپیدم را چونان سپیدارهای باغچه ات به این نسیم دل انگیز بسپارم

می شود شاعرک باغچه شما باشم؟؟؟ اصلن با هر تغزل که شما بخواهی

اجازه می دهی  هر روز این امتداد سیاه بی تفاوت ،بازوان مرمری انتظاری تازه شوند و تا بهار کوچک تو دراز گردند؟

اصلن می شود به هر بهانه ای رهگذر تو باشم؟

می شود با چکاوک های جوان باغچه ات قرارهای یواشکی بگذارم؟

وااای خدای من!! چه شکوه مسحور کننده ای دارند این شکوفه های بادام!!

کم کم پای شاعرانگی من به باغچه ی اتاق تو باز می شد و آن دروازه ی با سخاوت هیچ گاه به رویم بسته نبود

آه خدای من!اگر نبودی این بازوان مرمری جاده همان امتداد سیاه رنگ بود و باز کر  می شدند گوشهای  پاییزاز صدای خش خش اینهمه اشتیاق زیر گامهای سرد آسفالت. و انگشت سبابه ام تمام عمر همانجا پشت در می ماند

اگر نبودی من می ماندم وتنهایی تاریک این راهروهای بی تو که قطره قطره زلالی اشکهایم را می نوشید.

مهر اولین ماه از اولین سال حلول این احساس بود،مطلع نارنجی رنگ غزلی ناب!

حالا دیگر یک شب نخوابیدن را به امید قرارچکاوک های باغچه ات صبح می کردم

تمام راههای با تو را با صنوبرهای جوان قدم می زدم. دست در گردن بیدهای فسرده سرودهای عاشقانه می خواندم!و درست در ابتدای این جاده ی برزخی به احترام تقدس این حس کفشهایم را در می آوردم...پاهایم را نیز میانشان جا می گذاشتم و شتابان از جهنم  این پاییزهای بی تو تا بهشت کوچکت می دویدم .

در انتظار این قرار ،روزهای بی تو را قدم می زدم.کفشهایم از راهروهای بی تو خسته می شدند و مویرگ  های قلبم از فشار ثانیه های دیدنت!پاییز دیگر سرطان نارنجی رنگ تقویم های کاغذی نیست.پاییز آبی  روشن انتظار من است

پاییز هذیان بی مزه روزمرگی نیست که رویای معتدل تا تو رسیدن است .پر است از خمیازه های بهاری

پاییز ،جشن وصلت برگهای بیقرارو سنگفرش سرد و مغرور خیابان است.


نهال احساسی که در باغچه ی تو کاشته بودم روز به روز قد بلند تر می شد .چه باطراوت در بهار باغچه ات به شکوفه نشسته بود

من و نهال آنقدر به این بهار مغرور گشته بودیم که اصلن حواسمان نبود که روزگار چقدر پاییز است


پاییز91

شهره




.......ادامه دارد


 


سکوت کرد و سکوتش جواب تلخی بود

و انتظار جوابش عذاب تلخی بود

هنوز در پی انکار قصه می کوشم

که برگزیدن تو انتخاب تلخی بود

تقاص می شوم اما هنوز معتقدم

که دیدن تو خدایی ثواب تلخی بود

زمان مستی من فصل غوره چینی شد

ز تاک خاطره ی من شراب تلخی بود

به یمن آمدنت آبروی ما هم رفت

حلول فصل تو در اضطراب تلخی بود

سکوت بارش صد ناسزای سنگین است

سکوت کرد و سکوتش جواب تلخی بود

و از برابر او سر به زیر می گذرم

که غرق بودم و آب اش سراب تلخی بود


شهره

6/10

کاشان



تا که می بینم تو را حالی به حالی می شوم

شاعر دیوانِ اشعاری چنانی می شوم

گم شدم در پله های فرعی دانشکده

واردِ فازِ جدیدِ بی خیالی می شوم

ای در"آشوبت" تمامِ روزها و ماهها

گر نباشی چون "عملگرهای فانی " می شوم

گر درون چشمِ تو پیدا شده ردی ز "هیگز"؟!

کز "تقارن " هایِ هستی پوچ و خالی می شوم

بی سر و بی پا و بی دل می پرم در کویتان

من همان ریسمان ِ موهوم و خیالی می شوم

گرد تو یک کهکشان مارپیچی می شوم

در میان بسط تو من متریک "جی" می شوم

ای منِ بی تو همان موجود غرقِ اختیار

با غمت در بندِ جبری همچنان "لی" می شوم




تا که می بینم تورا اصلن من عالی می شوم
آخرش هم می روم "ماده چگالی " می شوم**


** دور از جون


.

گویی به همه تا که مرا سنگ زنند


بر بتکده ی من علم جنگ زنند


من مست برقصم به نوای تبرت


گویی که به تار و دف و بر چنگ  زنند

.............................................



بمان که آمدنت فصل تازه ای آورد

حیات را به نهانِ جنازه ای آورد

بمان که فصل تو فصلِ بهار بود اما

نصیب بلبل بیچاره خار بود اما

و درد دل به خدا دردِ یار بود اما

خیال مهلک تو آشکار بود ......

میان بتکده قندیییییییییییل بسته دردی که

صنم سپرده دلش را به دست سردی که

سپرده بال و پرش را به دست صیادی

که رفته فصل گذشته ز شهر و آبادی

بمان  که دعوی پیغمبریت رسوا شد

حدیث وحی تو تنها ولی و اما شد

اگرچه پیش همه خلق مشت تو باز است

ولی هنوز برایت بتی غزلساز است

نبینمت که سرت را به زیر اندازی

پیمبری تو! به یک بتکده نمی بازی

بیا و لب به کلامی دوباره بگشاییم

ز خویشتن برویم و به عشق باز آییم

 ز  بند   شهر  گریز  و  پیمبرِِِ  من  باش

"اذ النجوم"و"اذ الشمس"و"کوثر"من باش

بنال با من و بشکن سکوت سردت را

کنار من بنشین ,ختم کن نبردت را

کلافه ام به خدا،این سکوت من را کشت

به کعبه از غم تو این صنم بکوبد مشت

ببین که بتکده از غم خدا خدا گوید

که دیده گِل به زبان آید و دعا گوید

خدا !!بیا  و  ببر این بشیر  لالت  را

که بی زبان چه کند دعوی رسالت را










ازین مدار کسالت فرار کرده دلم
به محض اینکه هوای نگار کرده دلم
 

به رنگ آبی فیروزه ای کشیده بهشت
 
و در خیال خودش ابتکار کرده دلم

نوشته نام شما را ؛شکوفه،گل،سبزه!
 
و فصل برفی ما را بهار کرده دلم

میان صحن شما ،من،نوازش باران..
 
ببین چه منظره ای را شکار کرده دلم


 91خردادماه

. خواندمت که بمانی! به حرمت سپیدارهای پیر کوچه باغ قصه ی مان! به حرمت پرسه های خوش خیال ! همین امتداد سیاه پوشی که روزها بازوانش را تا تو دراز می کرد. به احترام ثانیه هایی که بی رحمانه تا رسیدنت کش می آمدند خواندمت که بمانی ! تا اینهمه روزمرگی کسالت آور را شاعرانه برایت بسرایم تا باز ببارانم باران معصو مانه چشمانم را بر کویر آفتاب سوخته ی ذهن منطق زده ات خواندمت که بمانی! تا با همان اشتیاق همیشگی برایت از شکوه منظره ی پشت پنجره ی اتاقت بگویم.از درختچه های وحشی تمشک که شاخه های پربارشان را هر روز صبح به شیشه می کوبند و تو که پنجره را باز می کنی....و تو که پنجره را باز می کنی زندگی پر از طعم ملس عاشقی می شود خواندمت که بمانی تا شانه به شانه ی تو خاطره ی زخمی ساحل را قدم بزنم...و برایت از التماس صخره ای بگویم که سالهاست به امید "مدی" دوباره روزهایش را شب می کند. که مگر دریا گیسوانش را بر شانه ی اینهمه تنهایی اش رها سازد.. آه! خواندمت که بمانی! بگذار این عاشقانه را با زیباترین کلمات خدا به پایان برم! بگذار تا ابد الدهر از لابلای صفحه های کتابمان بوی شقایق بتراود....بگذار کتابمان تا ابد لب طاقچه ی اتاق بماند ...که مگر روزی مهمان ناخوانده ای از سر بی حوصلگی عاشقانه مان را بگشاید...و تقدس اینهمه عاشقی روزهای خاکستری اش را نقشی زند به رنگ آبی فیروزه ای بگذار طرحی بزنم بر آخرین صفحه ازین کتاب .به تو بسپارمش می توانی آن را هدیه کنی به یک کتابخانه ی متروکه....یا نه یک روز دلگیر زمستانی در میان اجاق گرما ببخشد لحظه هایت را.......آه خواندمت که بمانی حتی همین جا ،میان درگاه در....چمندان بدست....مدام این پا و آن پا کنی ومن چشم در چشم این حس ناتمام خبره ترین شاعر دنیا باشم حالا که می روی و من می مانم و طعم تلخ تمشک های نارس پشت پنجره ی اتاقت
نفس...نفس...به خدا راهِ بهتری هم هست

میانِ این بتِ سنگی کبوتری هم هست

و می پرد ز میانِ حصارِ سنگیِ تن

که در حوالی کویت صنوبری هم هست

نفس...نفس...بنشین !گوش کن به من یک دم

شفیق تر ز مَنَت گر برادری هم هست؟

بگو تو حرف ِ دلت,از که؟ از چه می ترسی؟

به غیر من,وَ تو گر شخص دیگری هم هست؟؟

مزن تو ضربه که من خود هزار پاره تنم

و در کَفَت ز تبر تیغ بدتری هم هست

پیمبری و چنین سیل خون به پا کردی ؟

نگفتنت که  چنان روزِ محشری هم هست؟

به غیرِ من همه را نقشِ بر زمین کردی

خدا وکیلی ازین دردِ بدتری هم هست؟

وضو بساز ز خونی که فرشِ بتکده شد

فزون ز خونِ دلم گر مطهری هم هست؟

نفس...نفس...تو چرا اینهمه پریشانی؟

بگو چه وحی شده؟خوب بگو چه می دانی؟

عجب دروغ و فریبی! چه مکر و نیرنگی!

تبر به شانه یِ من؟پس تو با چه می جنگی؟

تبر به شانه یِ من,راست گفته ای این بار

"که از درونِ خودم میرسد به من آزار"

به دستِ من شده این بتکده خراب آباد

به دستِ من,خودِ من,این خموش پر فریاد

تو یک بهانه یِ بی خود تو چون خیالی و خوابی

پیمبری؟؟ نه عزیزم! تو عینِ عینِ سرابی

منم که خلق نمودم,تو را بدستِ خیالم

تو را به اوج رساندم,پریده ای تو به بالم

تو را رسول نوشتم,شدی پیمبرِ شهرم

چه جالب اینکه پیمبر تبر کشیده ز بهرم!!

تبر به شانه یِ من,راست گفته ای این بار

که از درون خودم می رسد به من آزار

نفس...نفس... بگریز آمدند مردمِ شهر

بگو پیمبر اگر حرفِ آخری  هم هست

 

شهره

۱۷بهمن ماه ۹۰


سقوط می کنی از خود,از آسمانی که.....

شدیم وارثِ آن دردِ استخوانی که....

شروع قصه ز یک گندم و دوباره پر است

تمامِ زندگی از فکرِ آب و نانی که....

شنیده ام که غمت جبرِ مضمنی بوده

به اختیار نشستی به امتحانی که...

فرار کردی و دیدی که باز مجبوری

که آخرش بشوی باز هم همانی که....

ز او بریدی و دیدی چه عاشقش بودی!!!!

و ماند روی زمین عشقِ ناتمامی که....

کتاب علمِ خدا را تو جا نهادی و من

شدم اسیر دغل هایِ کاهنانی که...

چرا نگفتی ام این قصه قصه یِ عشق است؟

گذشت عمرِ من و پی برم زمانی که....

 

شهره

دی۹۰

 


فرار می کنی از این خدای افسرده

ازین غرور اصیلی که پای تو مرده

فرار می کنی و پشت سر نمی بینی

گریز مضحکت از یک بت زمین خورده

بتی که عاشق چشم پیمبر خود شد!!!

به ضربه ی تبری از زمانه دل کنده

نترس بت شکن اینجا بمان دمی دیگر!!

غلاف کن تبرت را بزن شکرخنده

چه می کند تبرت؟از خدا نمی ترسی؟

که من به جای خدایت تو را کنم سجده؟

بگو نشان ز خدایت که شکوه ها دارم

بگویمش که دلم از غمست آکنده

تبر زدی و ندانستیم خدایی هست

و پاره پاره تنم بر زمین پراکنده

۵بهمن ۹۰

 


آخرین مطالب